دلنوشته ها
امروز ،امروز است.امروز هر چه قدر ارزو کنی،چشمه آرزوهایت خشک نمیشود، پس آرزو کن
دوباره شیرینی بودن تو دوباره خاطره های تلخ وشیرین دوباره حال وهوای دلتنگی دوباره یه حس خوب یه حس بد ای کاش روز تولدت با همه قشنگیش منو دلتنگ نمیکرد دلتنگ نبود کسی که هیچ وقت رفتنش باورم نمیشه ... تولدت مبارک عزیزم امیدوارم مادر خوبی برات باشم آسمان و زمین نمی شناسند مرا دیگر نه آفتاب نه باران حتی شکوفه انار شاد نمیکند مرا ماه هم برای دیدنش صدایم نمیکند این روزهای سیاه پر از بدی رهایم نمیکند دیگر نه رود نه تو حتی لحظه وصال شاد نمیکند مرا باغی است پر از شکوفه های نارس میوه های کال این همه تیرگی یکجا ! اینجا! چرا چرا؟ به تو به آفتاب نمیسوزم از این نور از این گرما ! یاری ام کن تن فرسوده ام دیرگاهیست که اسیر است ... انگشتانم بی حس چشمهایم سویی برای دیدن دور دستها ندارند خسته اند هر چه هست در یک قدمی است یا نباید گامی بردارم یا آنقدر بزرگ که پرواز کنم میخواهم اما... توانی برای گسستن این همه بندم نیست ! میخواهم بروم به دور دستها تا آسمان پاک یک هوای بی گناه یک زمین بی دروغ! در تو خلاصه میشود فدای تو تمام رنجهای من فدای تار موی تو تمام دلشکستنم تمام شوق زندگی در تو خلاصه میشود تولدت مبارک عزیزترینم ببخش اگه مامان خوبی برات نبودم دوست دارم به اندازه خواستن بودنت و نبود من ۳۱ شهریور دستها بی هوده چشم ها بی رنگند دوستم داشته باش شهر ها میلرزند برگها میسوزند یادها میگندند
دیگر از قحطی آب خشکی گل خبری نیست همه سیراب شدند؟ همه جا پر شده از آب زلال چشمه اشکم جاریست گل خشکیده ای آیا باقیست ؟!!! ای من ! در پس کدامین حجاب نا خواسته پنهانی ؟ نمیخواهم منی باشم که میخواهند ! بس نیست ؟ ای من نفرین شده بر خیز بر خیز


ادامه مطلب
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


